روزگار شاهزاده GEM TV
سریال روزگار شاهزاده نسخه کامل تحویل 1 روزه تضمینی سفارشات تهران |
200 کارتون معروف
هر کارتون که فکرشو بکنی، هر کارتون فقط 80 تومان | 9 DVD |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|

می توان به حکم مصلحتی که معلوم است از کجا بنای کجش را نهاده ایم از این ستون به آن ستون مسیر طی کرد و بر تمام عقده های مانده در گلوها نام فرج گذاشت. می توان ملت را با چماق و باتوم از خیابانها روانه ی خانه ها کرد و باز نام فرج بر آنگذاشت. می توان برای اثبات بودنی که هر لحظه در خطر است ، بودن را با یک رقم نجومی و زیر پا گذاشتن خواسته ی یک ملت به رخ کشید.
می توان جیب مخالفان را پر کرد و آنان را آلوده کرد و به بازی کشاند و قدرت دم بر آوردن را از آنها گرفت. می توان به خاطر بستن دهانها همه چیز را سیاسی کرد. بازیهای جوانمردانه را به میدان نبرد تبدیل کرد و گذشتهای بازیهای دوستانه را به خط و نشان و بازیکنان را به هماورد.
می توان برای جلوگیری از هرج و مرج و پیشگیری از جذام یأس ، همه را با مظلوم نمایی و اشکهای گاه و بیگاه و به سینه زدن سنگ اهل بیت واکسینه کرد. می توان هولوکاست را برای دیگران نفی کرد و خود هولوکاستی دیگر به راه انداخت. می توان مادران داغدار را از همدردیشان با یکدیگر تاراند و درد باتوم و هتک حرمت را بر مرگ فرزند علاوه کرد. می توان حالا دیگر به یمن پلیس ، همه را آرام کرد. می توان به یمن عصر تکنولوژی با انواع و اقسام مواد سرکوب کننده ، برای جلوگیری از اندیشیدنشان فقط چشمهایشان را سوزاند. می توان بعد از اعتقاداتشان و دینشان و خواسته هایشان و حق مسلمشان ، حالا دیگر با ماشین از روی خودشان رد شد. می توان امروز دروغ گفت ، می توان امروز انکار کرد ، می توان امروز کشت ، شکنجه کرد ، سوزاند ، روانی کرد . میتوان یک اندیشه ی در خانه را به فریاد در خیابان ترجیح داد.
همه را می توان ، ولی تا کی ؟؟؟ مگر از کیش شدن تا مات شدن فاصله چقدر است ؟؟؟؟؟؟؟
پی نوشت :
یاسر مثل همیشه آرزوی پدرش را نقاشی میکرد یک وانت آبی رنگ تا شاید در رویا پدرش کول بری نکند و قرار شد یاسر نیز سرزمینمان را از نو نقاشی کند بدون فقر و نابرابری ، بدون اینکه کول برهای بانه ، سردشت ، مریوان و کامیاران مجبور شوند برای جابجایی 10 کیلو چای برای دوهزار تومان جانشان را بدهند ، او یک منظره زیبا از طبعیت کشید که مردم مشغول کارند و زیر آن نوشت " کاش دیگر مرگ به کمین نان نمی نشست " .
هلیا ! میان بیگانگی و یگانگی هزار خانه است. آنکس که غریب نیست شاید که دوست
نباشد.
هر آشنایی تازه اندوهی تازه است… هر سلام، سرآغاز دردناک یک خداحافظی است… زمان، جاودان بودن همه چیز را نفی میکند...
هلیا! برای دوست داشتنِ هر نفَس زندگی، دوست داشتنِ هر دمِ مرگ را بیاموز.
ما میتوانستیم ایمان به تقدیر را مغلوبِ ایمان به خویش کنیم...
هلیا! در پایدارترین شادیها نیز
غمی نهفته است... هیچ پایانی به راستی، پایان نیست.در هر سرانجام، مفهوم یک آغاز
نهفته است...
هلیا ! در آن طلا که محک طلب کند شک است. شک چیزی به جای نمی گذارد. مهر آن متاعی
نیست که بشود آزمود. عشق جمع اعداد و ارقام نیست تا بتوان آن را به آزمایش گذاشت ،
باز آنها را زیر هم نوشت و باز آنها را جمع کرد. . . .
تمام راه ها به کلبه ی چوبی ساحل چمخاله می انجامید و من ایمان داشتم که تو باز
خواهی گشت. ایمان نیاز به آزمون را مطرود می داند.
#
هلیا !
به یاد داشته باش که یک مرد ، عشق
را پاس می دارد، یک مرد هر چه را که می تواند به قربانگاه عشق می آورد ، آنچه
فداکردنی است فدا می کند ، آنچه شکستنی است می شکند و آنچه را که تحمل سوز است
تحمل می کند؛ اما هرگز به منزلگاه دوست داشتن به گدایی نمی رود.
#
نه هلیا ! تحمل تنهایی از گدایی دوست داشتن آسانتر است. تحمل اندوه از گدایی همه ی
شادی ها آسانتر است. سهل است که انسان بمیرد تا آنکه بخواهد به تکدی حیات برخیزد.
نه هلیا . . . بگذار که انتظار فرسودگی بیافریند ؛ زیرا تنها مجرمان التماس خواهند
کرد.
می توان به سوی رهایی گریخت؛ اما بازگشت ما به اسارت نابخشودنی است.
نادر ابراهیمی

آقای لاریجانی رئیس خانه ی ملت گفت :
حالا معلوم شد که مسئله انتخابات ، بهانه ای بیش نبوده است. و آقای اوباما بهتر است با هواداری از این جمعیت اغتشاشگر ، بیش از این آبروی خود را نبرد.
جناب لاریجانی ! آبروی رئیس جمهور آمریکا ، که همه ی شما با او سیاست « با دست پس بزن و با پا پیش بکش» را در پیش گرفته اید با این کار نمی رود. کسی با محکوم کردن حملات وحشیانه ی یک جماعت تا دندان مسلح با مردم بدون سلاح ، آبرویش نرفته است. شما خود می دانید که در آینده ای نه چندان دور ، چه امتیازهایی باید به همین کشورهای بی آبرو بدهید. به حکم اینکه کسی که مشروعیتش را در بین ملتش از دست بدهد در ورطه ی امتیاز دادن می افتد. به حکم اینکه تاریخ تکرار میشود.
اگر همان روزهای نخست ، به خواسته های مردم گوش داده بودند آقایان ، آیا به این وضعیت می رسیدیم ؟ آیا با نطقهای جانبدارانه کا را به اینجا نکشاندند ؟ آیا به حرف میلیونها نه ، به قول خودتان هزاران آدم ، پشیزی ارزش قائل شدند؟ آیا فقط به حکم اینکه این گروه ، اقلیتند باید با ماشین از روی آنها رد شد؟ باید حق تیر داد !!!؟ حالا به فرض هم که اقلیت بودند مگر شما حاکم همین اقلیت نیستید؟ مگر دموکراسی معنایش حقوق اقلیت نیست ؟ یا شما تعریف دلخواهی از دموکراسی دارید ؟ به رسمیت شناختن حقوق اکثریت موافق که هنر نیست . مگر نه این که :
گر هزاران طالب اند و یک ملول از رسالت باز می ماند رسول
مگر شما خود را نایب امام معصوم نمی دانید ؟
راست و چپ می فرمودید باید شدت عمل بیشتری به خرج داد. فرمانده نیروی انتظامی از رحم نکردن بر این گروه اقلیت ، داد سخن می داد. پس چرا با کشتن شان بازی «کی بود کی بود من نبودم » راه انداختید ؟ چرا جناب رادان با آن ظاهر بهت زده اش و در مقابل چشمان بهت زده ی هزاران آدم گفت نیروی انتظامی به کسی شلیک نکرد ؟ چرا پای شدت عملتان نمی ایستید ؟ اگر شما نبودید پس کو آن شدت عملی که در بوق و کرنا می کردید؟ مردم خودشان تظاهرات کردند ، خودشان خودشان را کشتند و عده ای هم تصادفا تصادف کردند و شما هم ایستاده بودید و نگاه می کردید. به خدا من جای فرمانده تان بودم همه شما را کنار دیوار ردیف میکردم و به گلوله می بستم .
ولی شاید حق با شماست عالیجنابان ! ما ایرانیها را چه به حقوق ؟؟؟
و باز کلام حسین :
خودستایان تکیه بر اریکه ها زدند
کتاب خدا را چنان می خوانند که سود ایشان است
آنان که تیلسان زهد پوشیده اند تک پیرهنان را پیرهن بر تن می درند
آنان که دستار بر سر نهاده اند سر از گردن خدا ترسان می اندازند
و آنان که آب بر مردمان می بندند ، مردمان را آب از لبه ی تیغ می دهند
این نیست آنچه ما می گفتیم.
اینان سپاه آز می آرایند و دیوار غرور می فرازند و کوشکهای خود پرستی می سازند و انبانشان را از انباشتن پایانی نیست.
در این که رسانه ی ملی که اگر تا حالا هم محبوب نبود ، اکنون با تقدیر و تشکر 230تن از نمایندگان ملت مبنی بر شفاف سازی و روشنگری این رسانه در منعکس کردن اخبار انتخابات ، میزان محبوبیتش صدچندان شده، زیر نظر چه کسی اداره میشود شکی نیست. ولی در جایی ایشان اعلام کردند که : اینکه این رسانه زیز نظر من است معنیش این نیست که همه برنامه ها را من پایش را امضا می کنم و پخش میشود ، خود من هم از این رسانه گله هایی دارم.
ولی پدر من ! شد یک بار هم که شده به خاطر همدردی و هم سویی و از سر دلجویی با این مردم که خودتان و وجدانتان آمار آنها را می دانید ، نامه ای هرچند فرمالیته به این رسانه ی وفادار بنویسید و از او شکوه و گلایه کنید؟؟ شد به او بگویید چرا نطق آقای هاشمی را که در آن سه خط در میان از رهبری دفاع کرده و او را از همه چیز مبرا دانسته و تنها در جایی تلویحا اشاره کرده که :براساس آن روایت معتبر که سیدبن طاووس آورده و با تبعیت از مشی امام علی(ع) و امام حسن(ع)، باید با مردم سرو کار داشته باشیم. اگر مردم ما را قبول دارند، بمانیم و اگر قبول ندارند، هرکسی را که قبول دارند، برای حکومت به سرکار میآورند. مردم ما مسلمان و معتقدند و نمیخواهند به طرف کفر بروند و کار خودشان را میکنند و اصولاً مقتضای انتخابات همین است که در قانون اساسی و قوانین عادی ما آمده. دیدیم که سیمای جمهوری اسلامی این چند جمله را به چه شکل درآورد و تحویل ملت بیدارداد ؟!!
همیشه برایم جای سئوال بود که صدا و سیما مقصودش از پخش این دروغهای چشم گاوی چیست ؟
خیلی دلم می خواست بدانم چه کسی یا کسانی دروغها را مدیریت می کنند که همه ی دروغها در یک جهتند و کمی بهتر و بدتر هم نمیشوند و همه تابلو در یک خط و مسیر حرکت می کنند. ( نمونه اش آتش زدن عکس امام ، آتش زدن پرچم کشورمان ، آتش زدن مسجد لولاگر ، پخش راهپیماییهای 22 بهمن به جای راهپیماییهای تجدید بیعت با ...، یا کمی عقب تر کارناوال عصر عاشورا ) که صد البته این دستپاچه بازیها و تصمیم گیریهای غلط و نطقهای بدون در نظر گرفتن جایگاه ، و تریبون دادن به هر ،ببخشید، ننه قمری برای کوبیدن سران جنبش و تهدید به پرونده سازی و زندان ، برای حکومتی که در معرض ...است امری کاملا طبیعی است.(به جای سه نقطه دوستان عزیزم خودشان می دانند) البته هنوز این علامت سئوال من به قوت خود باقیست. ولی به نظرم آمد که مقصود از این دروغها قطعا ریزش آمار سبزها نیست ، که صد البته سبزها مواضعشان و مقصدشان اظهر من الشمس فی اوسط السماء است. بلکه ترس از سیر صعودی آمار سبزهاست و اینکه خدای نکرده مردم عوام که سرمایه ی هنگفت جناب رئیس هستند از صراط مستقیم و مسیر حق و حقیقت منحرف شوند و به جرگه ی فتنه گران بپیوندندو بشود آنچه که نباید بشود. بعد با این اوضاع ، جناب رئیس برای چه کسی نامه نگاری کند و گریه و زاری راه بیندازد و لباس های پاره و مندرس بپوشد و کوچه بازاری صحبت کند و آش رشته هم بزند و پشت این و آن حرف بزند ؟؟
مگر میشود گوشهای شنوای این حرفها را دید و ریزششان را نادیده گرفت ؟؟
ولی با همه ی این تفاسیر و آیه های مبرهن ، یک چیز چشم گاو است و آن اینکه :
عالیجنابان !
این جنبش با همین آمار راست و دروغ ، توانایی زیرورو کردن همه شما را دارد. پس خود را خسته نکنید.و با این میتینگ های گاه و بیگاه ، تنها بار خود را سنگین تر ننمایید.
پی نوشت :
روزی که احمدی نژاد در مصاحبه با CNN گفت : که هیچکدام از کسانی که زندانی شده اند مخالف دولت نیستند معنی حرفش را نفهمیدم و فقط به شکل یک دروغ به آن نگاه کردم که جناب رئیس استعداد خاصی در خلق این دروغها داشت.و امروز بعد از نطق آقای هاشمی فهمیدم منظور جمله ی رئیس دولت کودتا را : زندانیان ، مخالفان دولت نیستند مخالفان حکومتند.
تابناک نوشت : آیا فریاد « هل من ناصر ینصرنی » رهبر را نمی شنوید ؟
دیگر چقدر ناصر ؟؟ چقدر ینصرنی ؟؟ از سپاه و بسیج و ارتش و لباس شخصی و نیروی انتظامی ومجلس و قوه قضائیه و قوه مجریه و شورای نگهبان و مجلس خبرگان و روزنامه کیهان و صدا و سیما ... و همه بزنند و ببرند و بکشند و پول بگیرند و تخریب کنند و تصویب کنند و تصویب نکنند و اعدام کنند و ترور شخصیت کنند و محاصره کنند و بزرگنمایی کنند و تیتر بزنند
و من دقیقا به یاد امام سوم شهیدمان افتادم که او هم درست در همین موقعیت ، ندای هل من ناصر سر داد. و چقدر تداعی زیبا و بجایی کردی تابناک عزیز !
پی نوشت :
دوستان عزیزم ، در صورت فیلتر شدن وبلاگم با شماره 3 ادامه می دهم. و به همین ترتیب ..
دوست روزنامه نگاری در مورد پست اخیر من کامنتی گذاشتند با این مضمون :
« و ما با این حرف ها خسته نمی شویم.دوست نازنین و هم وطن من (ما در علم سیاسی مصدق را حالا بهتر از زمان خودش می شناسیم در علوم انسانی و ادبیات صادق هدایت را نیز این چنین)سال هایی نیامده بعد از آمدنش ثابت خواهد کرد که همین احمدی نژادی را که همگانِ - خاص- منتقدش هستند کی بوده و خواهد بود.من می شناسمش آیا شما هم در موردش تحقیق کرده اید ؟ خواهشا این کار را بکن. »
دوستان ، جوابهاتون رو می شنوم . تا بعد در پی نوشت ، جوابی رو که خودم دادم و ایشون به چه صورتی در لیست کامنتهاشون تایید کردند رو بذارم.
و من جواب دادم :
دوست من حرفهایتان کاملا درست است.
ما مصدق را بعدها شناختیم. شریعتی را هم بعدها شناختیم. ولی تنها به یک دلیل : با مشکلاتی که حکومت آینده با آنها داشت اجازه نداد کسی درست آنها را بشناسد. و بعد از مدتی که روشنفکران قد علم کردند ، آنها این دو را به ما شناساندند. همان روشنفکرانی که به همان دلیل که نتوانستند خدمات ارزنده مصدق را نادیده بگیرند امروز نمی توانند به قهقرا رفتن اقتصادمان و سرمایه هایمان را نادیده بگیرند.
دوست عزیز ، یک انسان باید انقدر کیاست و سیاست و ریاست داشته باشد که خدمات ارزنده برای ملتش انجام دهد ولی طوری که ملتش به او افتخار کنند نه اینکه علیهش شعار دهند. آنهم به قول خودتان « همگان ِ خاص » نه عوام ، که اگر عوام بودند می گفتند عوام ارزش چیزی را نمی داند . یعنی یک سیاستمدار نباید اینها را که من ِ ناسیاستمدار می دانم ، بداند ؟ مگر معیار ِ محبوب القلوب شدن چیست ؟
کسی که عوام ِ امروز تاییدش نکند ، روشنفکران ِ فردا به وجودش پی خواهند برد ، ولی کسی که در بین روشنفکران زمان خودش پایگاهی نداشته باشد ، این نشان می دهد که قیاس شما یک قیاس کاملا مع الفارق است دوست من. (مگر اینکه شما نیز مثل رئیس جمهور، روشنفکران را بزغاله بدانید ).
کسی که بعدها مردم به یاد می آورند که چقدر خدماتش مفید بود ، قطعا به یاد خواهند آورد که با مردمش چطور رفتار کرد. آیا اگر مصدق هم چون رییس جمهور ، مردمش را به گلوله بسته بود باز هم محبوب بود ؟
او که مادرش به او یاد داد : « وزن افراد در جامعه به قدر ِشدایدی است که در راه مردم تحمل می کنند. » آیا گفت : به خاطر خدماتی که می خواهی برایشان انجام دهی آنها را قتل عام کن ، شکنجه کن و زندانی کن و { ... } ؟؟؟
مصدق طرف مردم بود دوست عزیز ، و فقط همین باعث شد که در قلبهایشان باقی بماند هرچند در محاق ، ولی بعدها سر بر آورد. و شیرینی تاریخ هم همین است.
.
پس منتظر آینده و محبوبیت رئیس جمهورتان نباشید.

نه به خاطر سنگی که دیوانه ای در چاه انداخت. نه به خاطر توفیقی اجباری که نصیبت شد ، نه به خاطر دلارهایی که همه جا رفت جز آنجا که باید می رفت ، نه به خاطر حق الناس، نه به خاطر خلیج همیشه تا همیشه فارس، نه به خاطر سیم و زر دادن به عده ای اوباش برای زدن و بردن و کشتن همه ی آنان که حقشان را به شیوه ی معمول ، غصب کردی و آنان بر نمی تافتند ، نه به خاطر دلقک شدنت در کنفرانسهای متعدد جهانی ، نه به خاطر برج ساختن بر بالای تعلقات یک قوم ، نه به خاطر بر صدر نشاندن مشتی عمله ی دین به دنیافروش ِ تشنه ی قدرت ، نه به خاطر کورس گذاشتن با اجانب در یک ماراتون غارت ، نه به خاطر کارخانه هایی که در آنجا رنج هست ولی دسترنج نیست . نه به خاطر خانه نشین کردن همه ی آن کسان که غرور ملی ما بودند. نه به خاطر دروغ گفتن ، نه به خاطر حاشا کردن ، و نه به خاطر بتهایی که حاضر شدند تو ملعبه ی دستشان باشی حتی به قیمت به قربانگاه رفتن دینشان و حیثیت شان و فضیلتشان و اعتبارشان.
نه به خاطر هیچکدام از اینها
نه به خاطر خونهای خشکیده بر دستانت ، نه به خاطر حرمتها و قلمهای شکسته ، دلهای سوخته ، لبهای دوخته. نه به خاطر وجه المصالحه قرار دادن جان و آبروی انسانها ، نه به خاطر تخفیف دادن همه ی آن سنتهایی که یک قوم را اعتبار می بخشد، نه به خاطر کوچه بازاری کردن فرهنگ و ادبیات غنی یک ملت با پیشینه ، نه به خاطر حمله به ادیان و اعتقاداتشان، نه به خاطر رواج صفت اخلاقی « دروغ » در جامعه ، عداوت ورزی های جاهلانه ، تعظیم بر رذایل و پرده کشیدن بر حقایق مسلم
نه .. به خاطر هیچکدام از اینها گریه نکن برادر !
مانند همه ی آن نمازهای مقابل دوربین ، حالا نیز برای چند دقیقه چشمانت را با دستهایت بپوشان تا هفتاد میلیون که نه ، چند هزار نفر را خام اشکهای نریخته ای کنی که زودتر از اینها باید می ریخت.
گریه کن برادر ! بر سقوط آزاد ( ی ) گریه کن که آنروز دست همه ی کسانت را خواهی گرفت. ( اگر امروز نمی گیری ).
گریه کن . تا نفس داری .
و من امشب ، باز دلم گرفت .
باز اندیشه ها همچون ابابیل بر سرم ریختند. باز با خود خلوت کردم در گوشه ای از این دنیای بی در و پیکر. ولی کار دنیا بی قاعده نیست ، این را می فهمم. تمام حرکات و رفتار و بایدها و نبایدهای ما قانونمندند. این را نیز می فهمم. می فهمم که اگر هستیم چرا هستیم. اگر می رویم چرا می رویم. اگر تحت ستمیم چرا تحت ستمیم. اگر مظلومیم چرا مظلومیم. می دانم که اول مظلوم به این دنیا پا گذاشت بعد ظالم. می دانم که اگر مظلوم نبود ، ظالم هم نبود. ولی این حقایق آنقدر تلخند که نپذیرفتنش را بیشتر می خواهم. نمی خواهم بپذیرم که منشأ همه چیز خودم هستم. نمی خواهم بپذیرم که اگر ردپای دزد آرامش و آزادی ام را دنبال کنم سرانجام به خودم خواهم رسید که در انتهای هر مفهومی نشسته ام.
این را می دانم که یک کشور جهان سومیم. که توان اجرایی مان هموزن آرمانهایمان نیست، که قدرتمان از همه کمتر است و تنها به همین دلیل آرمانهایمان تا همیشه در حد شعار باقی می مانند. این را می پذیرم. ولی دلم نمی خواهد بپذیرم که میدان دادن به دیکتاتور ، مطیع بودن در برابرش ، گردن نهادن بر دستوراتش را فقط من دلیلم . دلم می خواهد آنقدر به جبر افلاطونی معتقد باشم که همه چیز را زاده ی آن بدانم. که من هیچ اراده ای در تحقق چیزی ندارم. دلم می خواهد همه را گردن روزگار و سرنوشت و تکرار تاریخ انبار کنم. دلم می خواهد فرار کنم. از نوک پیکانی که به طرف من است. هدف ، منم. باعث ، منم. من اجازه دادم دیکتاتور بر سرنوشتم حاکم شود. این من بودم که تفکرش را تقویت کردم. من به او اجازه دادم فکر کند من نادانم و حکومت بر نادانان بسیار آسان است. تقصیر من بود. من بودم که اجازه دادم در جای جای میهنم، ظلم عربده بکشد ، مگر من بت نتراشیدم ؟ مگر حرف بتان را فصل الخطاب ندانستم ؟ مگر شرک نورزیدم ؟مگر به دست بوسشان نرفتم ؟ مگر مخالفان را محارب ننامیدم ؟ مگر همه کسانی که با دستور، کشته شدند بندگان خدای من نبودند؟ دیگر شرک تا کجا ؟؟ حرف خدا را گذاشتن و حرف بتان را برداشتن مگر شاخ و دم دارد ؟
مگر رابطه ما با حاکممان رابطه پدر و فرزندی نیست ؟؟ مگر پدر ، اختیار فرزندش را ندارد ؟؟ که حتی او را بکشد ؟ که : به شما چه ؟ فرزند خودم بود دلم خواست او را بکشم . هدف ، وسیله را توجیه می کند. به قول دوستی : « وقتی ابراهیم بعد از رویاهای بیشمارش قصد سر اسماعیل کرد به نیت قرب الهی ، و خواست که سر او را وسیله قرب الهی کند وبگوید خدایا آنکه دوست داشتم برایت هدیه آوردم خدا جواز این کار را نداد. آیا حالا جواز این را از خدا گرفته ایم که به جان بندگانش بیفتیم ؟ حتی با نیت قرب الهی و حفظ هرچه صفت الهی است ؟
ولی پدر فراموش کرد که فرزندان او تنها کسانی که کشته شده اند نیستند. آنها که مانده اند هم فرزندان اویند و آنان این حق را دارند که به خونخواهی برادران و خواهرانشان ، بر پدر خروج کنند و از او شکایت برند ؟!!
پدر ! همه فرزندانت را که نمی توانی بکشی.
دلم نمی خواهد زشتیها را مرور کنم. چون با یادآوریشان ، باز به یادم می آید که مقصر منم. که مسبب اصلی استبداد پدر ، منم. ولی نمی دانم چرا باز دلم نمی خواهد بپذیرم.
دلم می خواست یاد بگیرم از پدر ، صبوری و کرامت و درستی و انصاف و عدالت و مردم داری را. در او ببینم زیباییهای گمشده انسانی را. و ایستادنش را ، نه در مقابلم ، کنارم !!
پدر ! حافظه ی تاریخی این ملت ، ضعیف نیست. بسیار چیزها دید ، و بسیارها خواهد دید.

